علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

روزهای خیلی بد...

 سلام پسرگلم میشه گفت که بعد عید پستی برات نزاشتم ولی الانم با خبرهای خوبی نیومدم تا حالا چندین بار اومدم برات بنویسم ولی نه دلم ونه دستم به نوشتن نمیاومد ولی الان یه لحظه خواستم بنویسم برات از روزهایی که خیلی سخت میگذره....   عزیز دلم تقریبا 29 خردادماه بود که صبح به خاطر زلزه کمی ترسیدیم بعد تموم شدنش داشتیم میرفتیم خونه مادر  شماهم بغلم بودی از آسانسور ترسیدم بریم خدایی نکرده گیر بیفتیم از پله ها رفتم یدونه پله آخری سنسور راه پله خاموش شد و من پام پیچ خورد و افتادم و تورو محکم بغل کردم که سرت جایی نخوره که خدارو شکر نخورد ولی پای چپ مامان دو تا استخوناش کامل شکست و مجبور به عمل و گداشتن پلاتین شدم و اینجوری...
16 شهريور 1395

اولین پست95

عزیزترینم سلام خوشگل مامان و دوستای گلم عیدتون مبارک ولی ببخشین که با تاخیر شد مامانی جونم,از قبل عید یه مختصر برات از روزهای آخر سال 94 بگم که روزامون مثل همه تو خرید و خونه تکونی و ...گذشت تقریبا 9اسفند من و شما بدون بابایی با هواپیما رفتیم تهران هم دخترعمه اینا رو ببینیم هم خرید کنیم اینجوری شد که یه دو هفته ای موندیم و شما کلی خوش گذروندی طوری که اصلا راضی به برگشتن نبودی که دیگه بابایی صداش در اومد گفت خیلی دلم برات تنگ شده که راضی شدی برگردیم خونمون البته با کادویی هم که عمو زحمت کشیده برات خریده بود مشتاق تر شدی زود برگردیم به بابا نشونش بدی. تو یه پست کامل تر برات توضیح میدم... بعد برگشتنمون از تهران هم ک...
25 فروردين 1395

تولد-تهران

هر وقت خواستی بدونی چند تا دوستت دارم انگشت بذار رو نبضت اون موقع می بینی دوست داشتنم تمومی ندا رد پسرک خوشگلم چهارسال تمام و وارد پنج سال شد... این روزها خونمون پرشده از بازی ها و شیرین زبونیا و قهقه های کودکانه و دلبرانه پسرم ...این روزها دیگه میشه بزرگ شدن و مستقل بودن پسرمان را به چشم ببینیم...پسرم هر روز با حرف ها و توانایی های جدید و هوش بسیارش مارا شگفت زده میکنه ... هر روز با چشم های نیمه باز و نیمه بسته از خواب بیدار میشه و میخواد تلوزیون رو روشن کنم و کارتون ببینه ...مثل یه ضبط صوت زنده و همراه شور و هیجان بچه گانه حرف میزنه و شعر هایی رو که بلده هزاران باربا خودش میخونه و خلاصه روز همونو ب...
20 آذر 1394

محرم 94وسفربه تهران

سلام پسرم و دوستای خوبم عزاداری هاتون قبول باشه... پسرم امسال عاشورا و تاسوعا رو رفتیم تهران ...چند شبی که خونه دختر عمه بابا بودیم با عمو علی رضا و بابا میرفتین هییت و عزاداری که همراه با عکس توضیح مینویسم... حاظر شدین برین هییت... پسرم و عمو رضاش که خیلی خیلی دوستش داری عزیزم یه روز هم بعد تعطیلات عاشورا که دخترعمه رفته بود مدرسه بابایی شمارو برد پیششون که خیلی خوش گذشته بود بهت که شبش خواستیم بریم خونه خاله بابا که از اونجا صبح راهی تبریز بشم که شما گفتی اصلا و ابدا نمیام میخوام بمونم بازم برم مدرسه که حریفت نشدیم از بس که خانواده دخترعمه رو دوست داری خوشحال موندی و صبحش دوباره مدر...
5 آبان 1394

بدترین روز زندگیم

سلام سلام دوستای پسرعزیزم و دوستای خوبم ما اومدیم ولی با یه پستی که اصلا دستم به نوشتنش نمی اومد چون یکی از بدترین روز های من و بابایی بود ولی می نویسم تا بدونی زندگی با تلخی ها و شیرینیاش خوبه باید روزهای تلخو به یاد داشته باشیم و قدر روزهای خوبمونو بدونیم... نفس مامان تقریبا چند هفته پیش طبق معمول آخر هفته باغ بودیم که شیطون پسرم مثل همیشه بدو بدو میکرد همین حرفم تو دهنم موند که علی ندو با صورت افتادی زمین کلی گریه کردی و به زور خوابوندمت دیدم یه طرف بینیت کبود شده و یه کوچولو باد کرده عمه جونم که بغلت کرفته بوده یه خورده خون از دماغت خورده بود به دستش که فکر کردم چیز جدی نیست بعد دوروز که دیدم هنوز باد دماغت تخوابیده بردیم عکس گر...
15 شهريور 1394

خرداد_تیر

سلام شازده کوچولوی مامان بلاخره مامان تنبلت بعد روزها موفق شد عکسهاتو بریزه رو لپ تاپ و اقدام  به بروز کردن وبلاگت کنه ماه رمضون که با روزه داری اصلا حال و حوصله نمیکردم کاری بکنم بعد اونم که همش در حال گشت و گذار بودیم و مهمون دار مامانی باید یه چیزی رو هم اعتراف کنم  وقت بیکاریمو هم تو شبکه های اجتماعی هستم پایین هر عکس توضیحاتشو مینویسم رفته بودیم ایل گلی پیاده روی   پسرم و بابایی روز تولدم این گلهای خوشگلو برام خریده بودن مرسی عزیزانم دوستون دارم   عشقم این عکس هم مربوط میشه به روزی که واسه اولین بار بدون من رفته بودی مهمونی شب رو هم مونده بو...
6 مرداد 1394